يادداشتهاي يك ديوانه

In the name of freedom

این روزا بیشتر از همیشه دارم معنی "جبر جغرافیایی" رو درک می کنم.

+   MaD ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤

Election

به من رای بدهید. فقط خواستم بگم قسمت تلخ ِ طنز جراید از امروز بیشتر شد.

+   MaD ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤

You don't know

میدونی؟ بعضی چیزا شاید خیلی دیر عادت بشن ولی میشن، عادت هم نشن مهم نیستا چون اثر خودشونو میذارن. شاید هیچ وقت متوجه نشی ولی تو دراز مدت میشی یکی دیگه؛ بدون اینکه بفهمی کی خوردی و از کجا خوردی! مثل وقتایی که به دیگران خیلی فرصت میدی ولی درست نمیشن، و باز ادامه میدن. مثل وقتایی که کنایه میزنن و تو هیچی نمیگی و باز ادامه میدن، مثل وقتایی که چاپلوسیتو میکنن و بهشون حالی نمی کنی و باز ادامه میدن و تو هیچ کاری نمی کنی و نمی کنی و نمی کنی. همه و همه در درازمدت روحتو فاسد میکنن، نابود میکنن و میشی مثل همونا. همه و همه تو رو میبرن به سمت یکنواختی، روزمرگی و تو سری خوردن از زندگی. بدبختی اینه که الان نمی فهمی؛ ولی وقتی که آهسته آهسته روحیه شر بودنت رو ازت گرفتن دیگه تو نیستی که سواری میکنی، اون موقع داری سواری میدی ولی خودت نمی دونی. امان از زندگی ای که تو رو مجبور کنه بجای پسر مرد باشی، بالغ باشی، فهمیده باشی و با سیاست. الان چقدر پسری؟ الان چند کیلو شر هستی؟

+   MaD ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤

Le monde

در این دنیایی که همه چیزش به طرز احمقانه ای واقعی است، تو برای من غیر واقعی باش.

+   MaD ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٩

!Au nom de la justice

عدالت واقعی هیچگاه وجود نخواهد داشت؛

چراکه اگر وجود داشته باشد، جامعه ایده آل می شود

و در جامعه ایده آل "بدی" موجودیت ندارد

و وقتی "بدی" وجود نداشته باشد، ارزش نیکی مشخص نمی شود

و زندگی ای که همه چیزش ایده آل باشد، زندگی نیست چون چالش ندارد.

پ.ن: پس خفه شو و زندگیتو بکن.

+   MaD ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢

?Again so what

آینده از آن ماست اگر، مایی باقی بماند از ما.

+   MaD ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٦

This is what the f.u.c.k I'd like to do

لذت های آنی و "غلط کردم" های بعدش را دوست دارم.

+   MaD ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٠

Pluie

گوش بسپار به ملودی باران

ببین که چه هارمونیک می نوازد.

+   MaD ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳

?Where is my inner beauty

توانایی در دیدن باطن انسان ها شاید بهترین چیزی باشد که به حق به انسان ها داده نشده است و من فقط می توانم بگویم

متشکرم.

+   MaD ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢

Null

موقع آن است که کنار بزنیم و کمی فکر کنیم؛ لزومی ندارد که حتماً به نتیجه برسیم، صرف اینکه بیماری مازوخیسم روحی خودمان را هم ارضا کنیم کفایت می کند. احتمالاً هم نتیجه ای نیست چون اشتراک این دو مجموعه، تهیِ تهی است.

+   MaD ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۳

Il n'y a pas l'autre choix

قبل از پرواز یک چیزهایی را زیر لب میخوانند و سپس فوت می کنند، هنگام بلند شدن هم صلوات می فرستند، فرق توپولوف با هواپیماهای دیگر فقط همین است.

+   MaD ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥

Merci beaucoup

"چنته" را باید بصورت گرد هم تولید کنند

طوری که بتوان آن را استنشاق کرد.

من حاضرم تمام خاطره های خوبم را بدهم

بشرطی که تمام خاطره های بد مرا همراه خودش بشوید و ببرد.

برای عقده هایم هم باید فکری بکنم.

+   MaD ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩

?Ce n’est pas ca

احمق ترین مردم متعلق به دوران گذشته نیستند،

احمق ترین آنها کسانی هستند که با وجود ارتقا بینش بشری

هنوز به عقاید و آداب و سنن احمقانه گذشته، کورکورانه پایبندند.

+   MaD ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٩

La vie mon ami, la vie

روزهای جالبی را سپری می کنم

روزهای انتظار

انتظار و تلاشی نصفه و نیمه

برای چیزی که در واقع اگر بشود

می شود همان دریای دوغ معروف

گرچه نمی دانم وقتی که دریای دوغی هم بوجود آید

بفروش می رسد یا نه؟

 

احساس می کنم که خیلی گذشته است

از چه؟ نمی دانم

شاید احساس وارد شدن به یک مرحله دیگر را دارم

احساس بالغ تر شدن

احساس شخصی که نمی تواند

انرژی پتانسیل وجودش را به انرژی جنبشی تبدیل کند

و آن انرژی پتانسیل می پوسد و می پوسد و می پوسد.

 

همه دور شده اند

از لحاظ اخلاقیات.

منظورم ملاک های رفتاری همه است

که تغییر کرده است.

نمی دانم

شاید هم من می خواهم صاحب سبک شوم.

 

در این 5 ماه و نیم آشنایی

پیشرفت خوبی داشته ایم

ولی نمی خواهم این شک لعنتی از نرسیدن

آخر سر باعث نرسیدنم شود.

 

و دست آخر اینکه من مانده ام

و یک پایان نامه طویل

یک زبان فرانسه

و میلیون ها تومان طلبِ وصول نشده.

 

اینها را شاید برای این می نویسم که

فقط ثبت شده باشند.

+   MaD ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۱

I wish I could touch you just by my horney breath

آه که اگر این آمریکای لعنتی نبود

می دریدم تمامی این پرده ها را

و درمی نوردیدم تمامی وجودت را، روحت را، جسمت را.

+   MaD ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

And it’s hightime to smell scent of a woman

مرد آنست که حماقت هایش را انتهایی نباشد

و من سردمدار بزرگترین مردان جهانم.

+   MaD ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸

Bastardy is worshiped, My students

عادت ماهیانه مملکت ما بجای سی روز، سی سال است.

احتمالاً منبعد هر سی سال یکبار Refresh می شود و

یک دگردیسی در جهان بینی اش رخ می دهد.

از مینی ژوپ به چادر

از چادر به مینی ژوپ

 

پست اسکریپت: و کماکان ذهن من درگیر است.

+   MaD ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٥

Shut up and seduce me

تمام وجودم کرخت است

این روزها انگشتان هیچ پترسی

نمی تواند گپ های زندگی مرا پر کند.

و من به زوال می رسم.

+   MaD ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦

.If you believe in your existence, you are in charge

ایدئولوژی هر انسانی پایه و اساس انتخاب مکتب اوست.

لازمه بوجود آمدن تمام ایدئولوژی ها دو عامل است:

"بستر" و "اتفاق"

بستر و اتفاق را در بیانی کلیشه ای تر می توان همان جبر و اختیار دانست.

بستر همان جبر است که دست انسان از انتخابش کوتاه است.

مثال: اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی.

 

ولی اتفاق در طول عمر همه انسانها رخ می دهد.

و مهم شاید استفاده از آن باشد؛ پس می توان گفت که اختیار است.

مقصود از اتفاق تلنگری است که یعنی اگر اشتباه رفته ای بخود بیایی.

نمی توان گفت مثل Bonus هایی است که در طول بازی کامپیوتری عاید شما می شود.

آنجاست که این می تواند نقطه عطفی باشد برای اندیشیدن.

 

دیگر بر می گردد به شانست که عنصر جبر زندگانیت بر فاکتور اختیار بچربد یا اختیار بر جبر.

ولی بندرت پیدا می شود کسی که از نبود این نشانه ها که همان فاکتور اختیار باشد، گلایه کند.

 

انسان وقتی فاسد می شود که نیندیشد.

و "نیاز" و "شک" است که بزرگترین حوادث زندگی را رقم می زند.

 

چیزی که تاکنون برایم حل نشده باقی مانده است اینست که:

آیا حرامزادگی و نجیب زادگی انسانها فطری است؟

یا اینکه مثل فیزیک که سرعت جسم را تابعی از سرعت اولیه آن می دانستند،

فطرت انسان هم در ابتدا سرعت اولیه ای از نوع خوب یا بد دارد؟

یا اصلاً چیزی به نام فطرت یا سرشت موجود است؟

اصلاً تعریف فطرت چیست؟

 

همین الان و در حین نگارش این متن به این فکر می کنم

که احتمالاً چیزی تحت عنوان فطرت خوب و بد وجود ندارد.

چیزی که فکر می کنم وجود داشته باشد

تمایل به بد طینتی یا خوب طینتی است؛

یا به بیانی ساده تر اینکه فرد به کدام سمت و تا چه حد متمایل است؟

 

الان و در پایان خط قبل فکر کردم که من

چه تعریفی از خوب و بد می توانم داشته باشم؟

صرف اینکه اغلب آیین ها خوب هایشان یک لیست تقریباً مشخص است

و بدهایشان نیز هم، آیا می تواند ملاک باشد؟

نمیدانم ولی اگر با نگاهی خوشبینانه به موضوع بنگریم؛

یعنی اینکه تمامی آیین ها در این مورد متفق القول هستند

این سوال باقی می ماند که

چرا باید خوب بود؟

که چه شود؟

 

حال بیائید روی دیگر سکه را بنگریم

یعنی موارد اختلافی آیین ها را.

خب، در نهایت چه معیاری می خواهد بین اینها حکم کند؟

مبنای قضاوت چیست؟

حد مطلق کجاست؟

آن پله محکمی که بتوان بدان تکیه کرد و قدم به پله بعد گذاشت.

 

می بینید؟

من تقصیری ندارم.

همه اش دست آخر بر می گردد به چیستی ما.

همه اش می رسد به اینکه چیستیم و کیستیم و کجائیم.

 

نتیجه گیری پایانی من میشود جواب این سوال:

هدف از آفرینش چیست؟

 

مسلماً کسی که بخواهد جواب این سوال را بدهد

باید یک سری پیش نیاز را برایم توضیح دهد

تا من قانع شوم

همین طور این جواب یک سری پیامد دارد

که باید آنها را هم توجیه کند

پس من بسیاری از مجهولات ذهنم را با این سوال حل می کنم.

 

برای من نوعی که سوال قبل هیچ جوابی را در ذهن من تداعی نمی کند

بجز جوابهای مسخره که از بیان آن احساس پوچی می کنم.

+   MaD ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳

Dedicated to Quentin Tarantino

ثبت است بر جریده عالم خط ترمز ما.

+   MaD ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۸

For a moment, just imagine

تا حالا زیر یک لوستر

دقیقاً زیرش خوابیدی و بهش نیگا کردی؟

طوری که دقیقاً دو بعدی ببینیش.

حس اینکه هر لحظه ممکنه روی سرت بیفته

و چقدر زمان میخوای تا بتونی فقط یک تکون بخوری؟

یا اینکه اصلاً میتونی تکون بخوری؟

 

Ok, Change it

 

اینکه توی یک راه کوهستانی مارپیچ و یکطرفه

سر یک پیچ کور

حس اینکه یکدفعه

یک ماشین از روبرو بیاد.

 

این پست

 نتیجه گیری ندارد

فقط محض تفنن است.

 

تجسم ها

و

توهم هایم

را

می فروشم.

چند

می خری؟

+   MaD ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦

.I can tear this fucking world’s ass simply, just by my little pride

آقای Z از دوران کودکیش همینطور بود.

زیر بار فلک نمی رفت، اصلاً حداقلی برای اینکه ثابت شود

او لااقل در این بازه زمانی میتواند فرمان پذیر باشد وجود نداشت.

دهان همه را سرویس کرده بود؛ مخصوصاً حین کار.

کلاً لم خاصی داشت که کمتر کسی می توانست آن را پیدا کند.

تازه هرکسی هم که آن را پیدا میکرد باید تقریباً او را به حال خود میگذاشت.

خودش هم این را می دانست؛ ولی هرچه سعی می کرد نمی توانست نرمال شود.

نه اینکه فقط او اینگونه باشد، که تمام اعضای خاندان مادریش به این مرض دچار بودند.

تا چند وقت پیش این چیزها را نمی دانست و فکر میکرد

نمی تواند مثل اطرافیانش، با این انسانهای دیوانه سازگار باشد.

سعی میکرد همانند آنها باشد ولی چون نمی توانست، همواره از ناتوانیش رنج میبرد.

تا اینکه روزی شنید که دائی مادرش به مادرش می گوید

مشکلی ندارد، غرور بیش از حد، خصلت بارز خاندان ماست.

فکرش را که کرد دید درست شنیده است؛

از آن جد بزرگش ستیارخان - که هر موقع کلینت ایستوود پیر را می دید بیادش می افتاد- گرفته

تا مادربزرگش که دیگر شهره خاص و عام بود، همه این مدلی بودند.

این بود که دیگر سعی نکرد مثل دیگران مطیع باشد

همان گونه که ذاتش حکم میکرد می راند:

مغرور، کله شق و پابرجا

+   MaD ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

?What's ur Effective Stress Path

مهندس H کارش همین بود

آدمای سرتر از خودش را که به هیچی حساب نمی کرد.

برای آدمهای هم قطار خودش هم تقریباً خنثی بود.

ولی، ولی برای کسانی که احساس میکرد از آنها بیشتر میفهمد،

همیشه از سطل رنگش استفاده میکرد

و حداقلش این بود که آنها را قهوه ای کند.

تکلیف زیر دستانش هم که دیگر مشخص بود.

رنگ خردل؛ چون فلوچارت مغزش برای این افراد فقط خروجی ِ اسهال را داشت.

فقط یک بار توجیهش را گفت و آن این بود:

که اساتید عمران دانشگاه شیراز همشان عقده ای هستند

و من هم از آنها واگرفته ام.

البته شاید تقصیری هم نداشت؛

کسی را به خاطر پر شدن سنوات از ادامه تحصیل محروم کردن

و فوق لیسانس سازه را با دوبار قبولی در طی 7 سال گرفتن 

آنهم در دانشگاه شیراز، شاید خیلی بیشتر از این باید یک آدم را نقاش بکند.

شاید بد نباشد که بدانید، 4 ماه فقط طول کشید تا فهمید که من باید از رنگ قهوه ای به حالت خنثی برسم.

 

نتیجه گیری تخصصی:

حتماً به همین دلیل است که بررسی مسیر تنش

به شناخت رفتار یک خاک خیلی کمک میکند

چون پیشینه بارگذاری آن مشخص می شود.

 

راستی تا یادم نرفته است:

کسی میداند یک گوشی نوکیا 3230 چقدر عمر میکند؟

+   MaD ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٦

?How long does it take to finish? pressing F5 I mean

پریود شدنِ تو

زمانی برای Fresh شدنِ تو ؟

یا زمانی برای تجدید قوایِ من؟

بهر حال مکانیزم مفیدی است.

+   MaD ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

Look at my fingers and say STOP

"سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست."

 

گفت

ولی شاید فکرش را نمی کرد که

سیاست بی پدر و مادر

وقتی کثافت کاریهایش رو شود،

دیانت را هم به لجن می کشد.

+   MaD ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٦

...Touch me with your naked hand

زندگی پر است از آدمهایی که می آیند، رد میگذارند و می روند.

دقیقاً مثل رفتن زیر آب گرم بعد از دوش آب سرد؛

آب می داند از کجای بدنت حرکت کند که بیشترین درد را بجا بگذارد،

از کاتر تیزتر و از تیر کشیدن قلب درد آمیزتر.

+   MaD ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٧

?Who else could it be except me

داستان کوتاه:

آقای Z بارها و بارها این را متذکر شده بود که در حمام نباید مسواک زد

این را خودش از روی یک رابطه ساده ریاضی استنباط کرده بود.

چون عقیده داشت مسواک را باید بلافاصله پس از غذاخوردن زد،

و از آنجایی که مادرش همیشه میگفت پس از غذا خوردن نباید حمام رفت

بنابراین این توجیه را برای خودش بصورت یک قانون درآورده بود.

ولی افسوس که این اواخر خودش آن را رعایت نمیکرد

و هر دفعه پس از حمام رفتن، دلش مختصر دردی میکرد منتها به روی خودش نمی آورد.

فارغ از دغدغه های مادرش که نگران پُکیدن آپاندیس او بود

بعد از گذشت سالیان سال و با بزرگ تر شدنش

او یک قانون قویتر برای خودش وضع کرد و آن اینکه

"حمام رفتن فقط با شکم پُر حال میدهد."

حالا او میتوانست با خیال راحت در حمام مسواک بزند.

+   MaD ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢

?Are u pleased

روزهای خوبی را سپری می کنم؛

چندین هدف قد و نیم قد را به ترتیب قد در مسیرم چیده ام

و برای رسیدن به آنها با فراغ خاطر و نه مثل سگ ولی تا حدودی شبیه به آن دست و پا میزنم.

MSP و Primavera خیلی پیشتر در وجود من سرشته شده بود؛

مطمئن هستم که اکتسابی نیست؛

پدرم نیز چنین بود ( یا نمی دانم است)!!!

 

پ.ن: تولد بیست و ششم نقطه شروع تمام فعالیتهای ناتمام است؛

بنابراین E تمامی آنها 26 می شود.

+   MaD ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢

Once upon a time in taurus

من هنوز هم همان بچه کوچکی هستم

که بلافاصله بعد از مسواک زدن جلوی آینه می ایستاد،

و دندانهایش را نگاه میکرد تا ببیند چقدر سفیدتر شده اند.

 

تولدم مبارک

+   MaD ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٧

GOD: A way to link to a rigid support

با یک دید کلی تر میتوان چنین استنباط کرد که:

ذات بشر همواره بدنبال یک تکیه گاه محکم بوده است؛

یا به عبارتی بهتر یک پشتیبان.

و احتمالاً به همین دلیل است که اکثریت، از پوشیدن یک زیرپوش چسبان - که محکم نگهشان میدارد -  لذت میبرند. اعتماد به نفس عجیبی می آورد.

- یکی از عوامل محبوب شدنت – خدا -  میتواند همین باشد.

پ.ن: حتی "داداش کایکو" هم بدون دستمال قدرتش هیچی نبود.

+   MaD ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir